تبليغاتX
ابریشم
خاطرات - حکایات - دلتنگیها - آرزوی پرواز و ...

 

               قل هل انبئکم بالاخسرین اعمالاً؟

الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه الدنیا، و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً

                                                                                                                        سوره کهف

                                             ***ین وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته است.***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی

تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی 

ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد

گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی 

زهدت به چه کار آید، گر رانده‌ی درگاهی؟

کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی 

بیچاره‌ی توفیقند، هم صالح و هم طالح

درمانده‌ی تقدیرند، هم عارف و هم عامی 

جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی     

سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی 

جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟     

دور فلک آن سنگست، ای خواجه تو آن جامی 

این ملک خلل گیرد، گر خود ملک رومی     

وین روز به شام آید، گر پادشه شامی 

کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی     

چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

شبای عروسی همه خوشحالن غیر از من!

نه اینکه فکر کنین حسودیم میشه(که میشه!)نه! یکی اینکه چون دهن من یکی

 سرویس میشه از بس باید به همه توضیح بدم که چرا تا حالا زوجه اختیار نکردم

و بعد در جواب همه که میگن ایشالا روزیه خودت باشه یکمی خودم رو لوس کنم

و بگم : از دعای خیر شما و از این حرفا!

یکی دیگه اینکه عروسیای ما خیلی قسمت مردونش شبیه عزاداریه!حوصله آدم

سر میره! هیچ هیجانی نداره ! همش داریم در مورد اینکه هوا یکم سرد شده و چه

 بارون خوبی باریده و قیمت فلان کم و زیاد شده حرف میزنیم!

(از الان گفته باشم تو عروسیه من خوشکلا باید برقصن!)

واما مسئله مهمتر اینکه شب عروسی (تا حالا همیشه همینجوری بوده) برام

 شده مثل لحظه احتضار! همون وقتی که میگن آدم زندگیش رو تو یه لحظه با دور تند

 مرور میکنه...این شب وقتیه که همه یه دور سریع زندگی این زوج رو مرور میکنن......

برای خویشتن داریشون تو این سالهای سخت قبل از ازدواج و دوری از گناهشون

 جشن میگیرن...برا بیدار خوابیای شبای سخت امتحانات پایان ترمش بهشون خسته

نباشید میگن و برای گذشتن از هفت خوان پیدا کردن کار و ازدواج بهشون دست مریزاد

 میدن... این حال منو که اینهمه تو سالهای عمرم پسر بدی بودم میگیره!

خدایا پس من کی میخوام پسر خوفی بشم؟

مجلس گرم کناش بیان ثبت نام! شا باش  ...شا باش!

 پ ن : آقایون ع. ک . ا  معروف به "نمیوی؟"  و  م.ا.س.ح معروف به "حاجی"  

حواستون هست داریم ترشیده میشیم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:20  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

یه قمری کوچولو پشت پنجره اتاق کارم تو اداره تخم گذاشته بود.منم کلی باهاش حال

میکردم و همش میرفتم پشت پنجره نگاهش میکردم.

تا اینکه خورد تو این طوفان هفته پیش . هرچی این قمری بیچاره تحمل کرد نشد.

با اینکه خیس آب شده بود ولی حاظر نبود بره.تا اینکه طاقتش تمام شد و یه جوجه

 و یه تخم رو رها کرد و رفت.

من خیال میکردم برمیگرده اما دیگه قمریه بر نگشت.جوجه از سرما مرد و جسدش

همونجا موند.تا امروز که دیدم منظره اش خوب نیست و بهتره پشت پنجره رو تمیز کنم.

به محض اینکه مقوایی که دستم بود به جسد جوجه خورد یه دو هزارتایی کرم در حالیکه

از رو سر و کول هم بالا میرفتن ریختن بیرون.منظره فوق العاده مشمئز کننده ای بود.

حالم بد شد .

***

داشتم فکر میکردم این بلا قراره سر منم بیاد.به چه سرعتی این جسم که اینهمه خرج

 سالم بودن و خوشگل موندنش کردیم همچین مشمئز کننده میشه که از دیدنش حال

همه به هم میخوره.خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.ما اکثر العبر و اقل الاعتبار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 13:53  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

سال نو آمد. عید همه مبارک.

خب چون حوصله ام نشد مطلب قبل رو ادامه بدم به صورت مختصر :

۱۷ جا رسما رفتیم خواستگاری!

بیشترین رکورد تو یه روز ۳ جا!

۵۰ تا کیس بررسی شد! آخر هم گلومون یه جا گیر کرد و ۲ سال هی رفتیم

همونجا خواستگاری....وهنوزم داریم با صبر و حوصله میریم!

نتیجه اخلاقی: هممون رفتنی هستیم!

****

نیت کرده بودم سال تحویل برم مشهد.یه نذر کوچولو هم داشتم.

معنای طلبیده نشدن کاملا دستم اومد! تا فیها خالدونم سوخت!

یه چیزایی برای گفتن دارم که مطلقا" به هیچکی نمیتونم بگم ...

****

به ولایت ما نتوان رسید جز به عمل نیک - پرهیزکاری و دوری از گناه.

امام حسن عسکری(ع).

سال خوب پر خیر و برکت برای همگی آرزومندم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:8  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

زمان : ساعت 5 عصر روز 18 رمضان - سال 85

مکان :خونه ما!

 ***********

من : شما اصلا تو فکر نیستید.آخه من تو اون داهات باید دنبال کیس(!) بگردم یا شما اینجا؟

خانواده : تو همین جوری یه چیزی میگی…اصلا جدی نیستی!

من : من جدی نیستم؟شما فقط بلدید کاندید معرفی کنید.دریغ از یک بحث جدی.

یک قضیه جدی.یک خواستگاری جدی!

خانواده : تو آدم خواستگاری اومدنی؟

من : پس چی خیال کردید؟اصلا همین الان بریم ! نامرده هرکی نیاد!

خانواده : بریم؟

من : بریم!

 *********

 حالا تصور کنید بعد از این کل کل چند دقیقه ای در حالیکه نیم ساعت به افطار

 مونده من و مادرم و سه تا خواهرم شال و کلاه کنیم و راه بیوفتیم بی خبر بریم

 خونه یکی از همکارای مادرم خواستگاری دخترش!

مادرم هم گذاشت وقتی رسیدیم پشت در خونشون زنگ زد گفت ما یه تک پا

داریم میایم خونتون!

بازهم تصور کنید که وقتی من نشستم رو مبل صدای اذان موذن زاده اردبیلی

بلند شد ! اذان شب 19 رمضان و چشم های گرد شده ای که داشتن از خودشون

 میپرسیدن : اینا دیگه کی هستن بابا!؟؟

بدین گونه راه پر فراز و نشیبی آغاز گشت!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:14  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

اس ام اس اول :

ژاپنیا میگن ایرانیا وقتی پیشرفت میکنن که وقتی هواپیما از بالای سرشون رد میشه آسمون رو نگاه نکنن !!

توضیح واضحات (۱): ژاپنیا غلط کردن! ما خودمون آخر ابر قدرتیم!مگه نه که همه قدرت اقتصادیه ژاپن تو صنعت خودرو سازیشه که حالا هم بخاطر رکود جهانی رفته تو محاق؟  حالا بیان ببینن صنعت خودرو سازیه ما چه میکنه تا همین یه ذره چشمی هم که دارن درآد! 

توضیح واضحات (۲): برا من که علاقه وافری به هواپیما دارم این اس ام اس شده دردسر !

از اون روز تاحالا تو رو دروایسی گیر کردم! حالا حساب کنید دیروز تو راهپیمایی هلی کوپتراومده بود رو سر ما ! ما هم هی میخواستیم به نفسمون غلبه کنیم ویه سهمی تو پیشرفت مملکت داشته باشیم نمیشد که!

اس ام اس دومی :

پس از پرتاب  ماهواره امید به ناهید و زهره در مورد حجابشون تذکر داده شد و نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر پیدا کرد!

توضیح واضحات (۱): گذشته از شوخی کار غرور انگیزی بود. ولی از اینکه یه عده میخوان مصادره اش کنن به نام خودشون خیلی ناراحت کننده اس.

و آخرش اینکه : خیلی دلم برا امام رضا (ع)تنگ شده...میخوام ماشین بخرم نمیتونم!...هنوزم یه کلی گیجم!...هوا دوباره بوی عید گرفته..الان داره یه بارونی میاد که دارم از خوشی میمیرم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 8:10  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

روزهای پرهیجانی رو میگذرونم! از یه طرف به اندازه همه عمرم از خودم ناراضیم!

از یه طرف کلی انرژی مندم ولی نمیدونم چه کارش کنم!

از طرف اون ورش نگاه کردم دیدم خدا با اینهمه گناهم هرچی خواستم بهم داده.

میخوام از شرم برم خودم رو به دارالرحمه معرفی کنم!

من نمیدونم کی قراره این مطلب اظهر من الشمس رو باور کنم :

خوشبختی زیر سایه خداوند و با رعایت قوانین خلقت یک امر درون جوش است

و تاثیر عوامل بیرونی بر آن ناچیز است!

حالا ما چرا استارت ماشینمون ده ساله گیره دانشگاه رفتن و فارغ التحصیلی و

کار گیر آوردن و زن گرفتنه و ... بر من که پوشیده است!

پ ن ۱ : تو اداره چند روز پیش :

پیرمرد :آقا بدهی ما چنده؟

مسئول :...میلیون تومن.

پیرمرد : یعنی چی آقا! چرا اینقدر ظلم میکنید؟ مگه شما کلید اسرار نمیبینید؟!

این کارا آخر عاقبت نداره!

پ ن ۲: اگه دنبال یه پرنده ناز که خیلی چشمت رو گرفته اینقدر بدووی که از پا بیوفته

بتونی بگیریش درحالیکه میدونی حقش آزادیه نگهش میداری یا اجازه میدی بره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:4  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

یکی از مکاید شیطان گناه برای آخرین بار است!

به یاد داشته باشیم :

بار آخر وجود ندارد.

بار آخر قبلا" {بارها} آزموده شده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:19  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

همش میگفتم کاش تو کربلا بودم تا با امام حسین (ع)شهید میشدم.

خواب دیدم صحرای کربلاست.امام حسین(ع) با حبیب ابن مظاهر نشسته

بودند.جنگ به پا بود.امام فرمود: اینک آرزوی تو!برو! با ترس و لرز رویم را به

لشکر دشمن کردم.تیری به سویم پرتاب شد.ناخودآگاه سرم را دزدیدم.

تیر پشت سر من به امام خورد و ...از خواب پریدم!(نقل به مضمون)

-----------------------------------------------------

در این صف بندی حق و باطل کجا ایستادیم؟داشتم فکر میکردم اگه فردا قرار باشه

برم و دست از جان شسته با دشمن دین روبرو بشم چقدر آماده ام؟یادم افتاد به

 اون نمایشنامه نویس کذایی که تو نمایش نامه اش به امام زمان گفته بود :

فردا کنکور دارم تورو خدا یه زمان دیگه ظهور کن!

ای دل غافل.

اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:9  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

غزه غزوه خون است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:48  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

آن خوش صحبت و خوش حرف ، آن سفید سفید همچون برف!

آن حافظ سوره نصر ، آن ساکن ولی عصر . آن هادی به  نور هدایت ، آن پررو به حد کفایت!

آن مبدل همه به موش آزمایشگاهی ، آن صاحب فرهنگ در جهاد دانشگاهی.

آن همه خیرات را فاعل ، آن دبیر ورد و اکسل و ناول ...آن فتوشاپ کننده دشت و دره و دمن،آن گرداننده هر نوع اسلامی انجمن!

آن در تربیت جوانان بسیار ساعی،آن ناظر احمدی نژاد و نون و چایی.

آن نداده برای ازدواجش سور ، آن رفیق گرمابه بهمن پور.

آن علاقمند به صابون و شامپو و استحمام ، مولانا محمد حسن استرحام(دامت اضافاته) در میان همگنان فرد بود و آشنای هر درد بود و طبعشم یکمی سرد بود!

گویند چون از مادر بزاد بنا بر گریه گذاشت. همگان در حکمت اشکش فرو ماندند . یکی از مریدان گفتندی از برای شکر ایزد است سلامتی ولادت را . کس گفت برای شوق لقای معبود است در  قوس صعودی خلقت و هرکس چیزی گفت تا معلوم گشت جای خویش خیس کرده بود و شیخ مارا ازین دست کرامات بسیار بود!

همچنین گویند که روزی با مولانا بهمن پور – کثر الله امثاله - بر حلقه کثیری ازمریدان از  اناث و ذکور در جهاد دانشگاهی نشستندی و سخن از جهاد در راه خدا میراندی که ناگهان شیخ ما را خون به جوش آمد و به قصد نهی از منکر بر رئیس طایفه دانشگاهیان با جمع مریدان روانه شدی.

پس چون رئیس را اندرز موثرنیفتادی شیخ رقعه ای بخواست و بنوشت آنچه بنوشت بر فرماندار و استاندار و وزیر و وکیل و رئیس بزرگ و رئیس کوچک و اکبر و اصغر و محمود و زیر آب زدن آغازید زیر آب زدنی !

چون اندکی بگذشت  رئیس دانشگاه را با اکرام و اجلال بر پای تخت بردندی و بر صدر مملکت نشاندندی!

زان پس حلقه مدیران بر در شیخ صف بستی و هرکس رقعه ای طلب کرد شاید فرجی باشد برای ارتقاء سازمانی که کرامت دستنوشت شیخ بر همگان معلوم گردیده بود!-وفقه الله فی الضرب تحت الماء-

و بازهم گویند که روزی سر بر گریبان تفکر فرو بردی و دست از دنیا بشستی و باب ریاضات بر خود گشودی چنانکه روی سپید وی را رنگ زرد گشت و پوست بر استخوان بچسبید.

پس تشویشی در مریدان بیفتاد و چاره را در تزویج شیخ دیدند .

سالی نگذشت که شیخ را آب در پوست بگردید و زردی و سپیدی بر سرخی گرایید و بر وی ساخت ساختنی!

پس امر کرد جمله ی مریدان را بر تزویج و کیفیت آن بر کسی معلوم نکرد تا هر کس به وسع خویش سر آن دریابد! - ادام الله التوفیقاته فی امور البنات و البوانات-

و گویند گفت : ورد خوب است و اکسل خوب است و ریش قشنگ خوب است و هن لی خوب است و زبان 3 خوب است و گل مصنوعی خوب است و فتوشاف خوب است و خیلی چیزهای دیگر خوب است...(ر. ک .شطحیات شیخ حسن – جلد 112 –مترجم)

گویند روزی شیخ اعظم مولانا لطف علی زاده – ثبت الله تفکراته فی امور الشباب – بر منبر خطبه همی خواند که اگر من و شیخ حسن یک پیتزای گوشت و قارچ باشیم یک قاچ حسن است و باقی منم!

مریدی از مریدان را غیرت همی جنبید.پای افزار کرد از برای اطلاع شیخ .شیخ چو بشنود گفت : آن یک قاچ هم تویی و ما سس کچابتیم!

پس جمله مریدان نعره ها زدندی و همگان را حال خوش گشت!- فوقع ما وقع-

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:13  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

باران که میبارد تو در راهی...از دشت شب تا باغ بیداری....

از عطر عشق و آشتی لبریز...باابر و آب و آسمان جاری...

چه حسیه این هوای گرفته ابری که منو جدا میکنه از همه بودن و نبودنم و چه رمزیه این نم نم بارون که که باعث میشه نور امید تو دل من بدرخشه نمیدونم.حقا و جعلنا من الما کل شی حی...

از تازگی سرشارم و از عشق لبریز...فقط برای یه لحظه...بارون روزمرگی هامو که شدت فتحه اش هم از بین رفته -هر چند موقت- میشوره و میبره...هیچ چیز مثل بارون منو به زندگی وصل میکنه...بارون و نوستالژی های کودکانه ام ...باران رحمت...

من : دهکده ها خواب شقایق هستند...او : مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید...باران که بیاید همه عاشق هستند

اینقدر اتفاق های غیر منتظره تو این یک هفته افتاده که دارم دیوونه میشم.متاسفانه غرض اصلی وبلاگ نویسی که نوشتن خاطرات  و خطرات روزمره است تو این وبلاگ من نقض شده.چون دوستای عزیزم مطالب منو میخونن  و نمیتونم همه چیز رو بنویسم.

فکر میکنم دچار یه پیش آگاهی دائمی شدم.میدونستم این هفته به شدت آبستن حوادث خارق العاده است .حساب کنید من که اینهمه شخصیت اجتماعی ام برام مهمه حرفایی شنیدم چند شب پیش که دوست داشتم اصلا وجود نداشتم کان لم یکن شیئا مذکورا...اینقدر گریه کردم که خدا یه نفر دیگه رو جلوی من عذاب کرد و پرده عصمتش رو درید ولی من با اینهمه گناه هنوز مغرورم و اون پرده پوشی میکنه...

یه مشکل بزرگ پیدا کردم که همه چیز رو قیاس به نفس میکنم.خیلی بده.

دوباره مثل همیشه وایسادم سر دوراهی دوزخ و بهشت.تا حالا این هزار بار اتفاق افتاده ومن بدون تردید راه جهنم رو پیش گرفتم اما نمیفهمم چرا باز خدا بهم فرصت انتخاب میده و مطمئنم اگه یه ذره غیرت بورزم برام کن فیکون میکنه.به شدت از دست خودم ناراضی و عصبانیم.خوبه فقط که بارون میاد.

یه اشتباه رو برای بار سوم شروع کردم.خیال میکنم بازیه.واقعا هم بازیه.یه قماره زشت که همیشه بازنده اش منم.تمامی هم نداره.

و حرف آخرم رو تقدیم میکنم به :

 ۱-حضرت برادرم - علی -که در برادری سنگ تمام گذاشت برام و من همیشه مدیون و خجالت زده اش بودم.حالا که داره ازدواج میکنه آسمانی ترین آرزوهامو براش خواهانم.

۲-حاج امیر من .یه روز برمیگردم.مگه دیگه فرصتی نباشه.

۳-سینای من.اشتیاقی به تو در این دل هست که حسادتم رو موجه میکنه.

۴-محمد من.تو تنها نمیمانی ای مانده بی من.ترا میسپارم به دلهای خسته.

۵-امیر هوشنگ من.خانه بر آب بنا نکن.

 به پایان نزدیک میشوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:17  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

از وبلاگ یک عزیز...

خدای عزیز،

تو خدای عزیز من هستی.برای من کسی عزیزتر از تو نیست.

من خیلی تو رو ستایش میکنم.امیدوارم که جواب نامه مرا بدهی

و همیشه به من فکر کنی. اگه دوست داشتی به من تلفن بزن.

                                              با عشق

                                           جری(9 ساله)

خدای عزیز،

 تو نمی توانی کاری کنی کلیسا جذاب تر شود؟

مثلا پخش چند فیلم ویدئویی چطور است؟ فقط میخوام کمکی کرده باشم

                                          سلیا(10 ساله)

خدای عزیز،

تو چه کسی را عبادت میکنی؟

اگر عبادت نمی کنی فکر میکنی بتوانی به من اجازه بدهی از انجام این کار خلاص بشوم؟

                                              جیم(9 ساله)

خدای عزیز،

چطوری؟شنیده ام که سرما خورده ای. نگران نباش.

ما آدمها داریم روی دارویی برای معالجه این  بیماری کار میکنیم.

                                            با بهترین آرزوها

                                         دکتر تونی(11 ساله)

خدای عزیز،

تو چطور با مریم آشنا شدی؟

                               اندی(6 ساله)

خدای خوب و عزیز،

من به تو احساس نزدیکی میکنم. ما مثل اعضای یک خانوده هستیم.

شاید بتوانیم  با هم ازدواج کنیم و این پیوند را محکم تر کنیم.

                                 عاشق تو

                               تینا (7 ساله)

خدای عزیز

 پدرم فکر میکند که توست. لطفا او را به راه راست هدایت کن.

                         وین(11 ساله)

خدای عزیز

با من دوست میشوی؟

این کار اصلا برای تو هزینه ای ندارد ومجبور هم نیستی معجزه های خیلی زیادی بکنی.

                        ویلیام(8 ساله)

از راه دور به خدا،

امیدوارم حالت خوب باشد...

و مشغول محافظت از دنیا باشی.لطفا ما را با عرب ها،مردم شرق وآفریقایی ها دوست کن.

لطفا این کار را بکن، مهم است.کاری کن که من با جانی مارتینز دوست بشوم.ما با هم خوب نیستیم.

                         آلفونس(10 ساله)

دوست عزیزم خدا،

من فکر میکنم تو مثل آدم های معمولی هستی.

من حرف آدم هایی را که میگویند مرده ای یا آن دورها هستی قبول ندارم.

تو شاید در همین خیابان بغلی زندگی میکنی.

                        مارسی(8 ساله)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:5  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

وقتی همه چیز میریزه به هم دیگه میریزه به هم . باید زندگی کرد.

گروکشی هم حدی داره.همش عمل کن تا نتیجه ببینی.از چی فرار

 میکنی؟ به چی عادت کردی؟ قدرت تغییر چی رو نداری؟

اعتماد به نفست کو؟

وقتی صد  بار توی web config  پارامترها رو عوض میکنی و باز ارتباطت

با SQL  برقرار نمیشه این نشونه اینه که زدی به جدول.

بارقه ای در وجناتت نمی بینم.محتلمی؟

ارتباطت به جای دیگه وصل باشه .بانک اطلاعاتی رو ولش کن.

شوخی میکنم؟آره از کجا فهمیدی؟

چشماتو ببند و هی برو . بالاخره به یه جایی میرسی اسب عصاری .

حالا هی گوش بده به صدای دیلینگ دیلینگ این جناب دینگالیگا.

یه چشم آلبالو یه چشم گیلاس...یکی در میون منگولتینا.

مرده همین حماقتاتم که تا لب گور باهاته .اونجا هم احتمالا با

 نکیر و منکر بشینیم گراس بکشیم ...بعدش کف قبر دراز بکشیم.

اینقدر دراز بکشیم تا که خسته کننده شه.بعدش هم حتما قضیه جدی میشه.

قیف و قیر و این قضایا.

گیج بخورم تو این تاب تاب عباسی خدا و شیطون.این پاست میده به اون ...

 اون پاست میده به این.

حلوا فروشی وا کردن . اون میگه بیا حلوای نقد . خدا هم حلوای تنتنانی میفروشه.

همش میشه هروله بین مروه ی بی مروت قسط و ساخت خونه و

انتقال و ازدواج و وام و کلاس کنکور و کلاس شنا با صفای ایده آل های 

 روزهای خنک بارون زده پاییزی توی کوچه پس کوچه های پشت پارک شهر.

شهری هذیان زده ترافیک پرست بی بارون.تلاش برای بقا .

این متن تقدیم میشود به بچه های سر دزک و پای کتا و سلطون آباد

 که هیچ وقت فکر نکردن حق بهتره یا تکلیف.

آخر الدواء الکی...الکی نخونیدشا...یه تشدید آخراش داره...

معنیش میشه سوزوندن ...

خیال میکنی ازت میخوام تمومش کنی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 7:45  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

از سرگیجه های معمول که بگذریم به شیراز برگشتم.پاییز شیراز و با

 هیچی عوض نمیکنم به شرطی آسمون این خستش رو تمام کنه و یه

 بارون ناز بیاد.چند روز پیش رفتم باغ صاحبخونم گریم گرفت.پارسال

 پر از درخت های سبز گردو ...کلی انگور..امسال خشک...

حقا که جعلنا منا الماء کل شی حی...

سعی میکنم زود مطلب بنویسم.هنوز کامل جاگیر نشدم.

فقط این مقاله رو حتما بخوانید.

حتما :

http://tabnak.ir/pages/?cid=19946

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:31  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

صبح ها به سمت غفلت نماز میخوانم...

ظهرها به سمت جهالتم...

عصرها قبله جاه طلبی های کودکانه ام...

مغرب به سمت تپش شهوت...

قبله نماز دگر خدایی دگر است.

نماز شبم به سمت حسرت اقامه شد.

 

یک نفر  قبله نما را گم کرد

          سجده بر مردم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 8:55  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

هولوکاست افسانه است به هر قیمتی ...

ولی مردم اسرائیل دوست ما میباشند!

پ ن : این کاغذ پاره ها که به اسم دکتر مهندس

میدن دست ملت به هیچ دردی نمیخوره.

مهم اینه که  خودی باشی...با تشکر از آکسفورد و هاوایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط سید اسماعیل احمدی  | 

 

تبر را به دست بگیر.پنجه هایت را به هم بفشار.جای پایت را محکم کن.نگاهت را به دورها بدوز.وقت رهایی است.بس است زندان.وقت پریدن است.اما اول باید بشکنی.خودت یا بتت.فرق نمیکند.ابراهیم وار.

و شیطان...

رهزن همیشگی.ایستاده بر راهت.میترساندت.از تنهایی.آبرو.فقر.نترس.جمجه ات را به خدا بسپار.رجم اش کن به شهاب ثاقب توکل .

و میرسی...

این است بت بزرگ...بت بتان...خدای نفس...مگر ندیده بودی این مصنوع به دست خودت را...او نزد تو بالید ...از مکیدن لحظه لحظه عمرت...از خون سعادتت نوشید...حالا این چنین مهیب شده...ولی نترس...کیدش ضعیف است...مانند دود بر تو پیچیده ...ولی به نسیم رحمتی بند است و به اراده حرکتی...افرایت من اتخذ الهه هواه...

این تبر بارها از دستت افتاده ...ولی این بار فرق میکند...باید فرق کند...

محکم باش...اشک نریز...پلک نزن ...این جا غضب به کارت می آید...بشکنش...

یکبار برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:59  توسط سید اسماعیل احمدی  |